کوله بارت برنبند،شاید این چند سحر فرصت آخر باشدکه به مقصد برسیم. بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم،می شود کاری کرد که رضا باشد او...

ای سبکبال در این راه شگرف،در دعای سحرت،در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد مبر،
من جا مانده بسی محتاجم...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:32 توسط نويسنده
|
يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد ...
می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد
هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من!!!!
هرگز حرف خدا را باور نکردم
وعده هايش را شنيدم، اما نپذيرفتم
چشم هايم را بستم تا او را نبينم
و گوش هايم را نيز، تا صدایش را نشنوم
من از خدا گريختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،...
به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت مدفون شدم
من زير ويرانه های زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد.
دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فرياد زدم:
"خدايا اگر مرا نجات دهی، اگر ويرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پيمان می بندم هر چه بگويی همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست"
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هايم را باور کرد و مرا پذيرفت.
نمی دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد.
او مرا از زير آوار زندگی بيرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید
گفتم:
"خدای عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم"
خدا گفت:
"هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"
گفتم:
"خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم"
سپس بی آنکه نظر او را زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا بپرسم به ساختن کاخ رويايی زندگی ام ادامه دادم.
اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برايم مهيا می نمود، از درون خوشحال نبودم. نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم،
زيرا سليقه اش را نمی پسنديدم،...
با خود گفتم:
"اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم، در حين کار اگر چيزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم
عده ای که خدا را می ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتنداما عده ای ديگر که جز سنگهای طلايی قصرم چيزی نمی ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره ای ببرند.
در پايان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمی بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند...
همان طور که من از خدا گريختم.
هر چه فرياد زدم، صدايم را نشنيدند،همان طور که من صدای خدا را نشنيدم.
من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود.
گفتم:
"خدايا! ديدی چگونه مرا غارت کردند و گريختند، انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم."
خدا گفت:
"تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"
گفتم:
"مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روی آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم، اينک با تو پيمان می بندم که اگر دستم را بگيری و بلندم کنی هر چه گويی همان کنم، ديگر تو را فراموش نخواهم کرد"
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بايستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم:
"خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"
و خدا پاسخ داد:
"هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی هميشه در کنار تو هستم"،
پرسیدم:
"چرا اصرار داری تو را باور کنم زندگی، انسان، کودک، مادر، دوست، دوستی، محبت، عشق، خدا، تولد، زیبا، زیبائی، دوستان، صفا و عشقت را بپذيرم؟"
گفت:
"اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذيری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظيمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و ديگر نيازی نيست خود را برای ساختن کاخ روياهایت به زحمت بيندازی، چيزی نيست که تو نيازمند آن باشی، زيرا تو و من يکی می شويم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چيز، اگر عشقم را بپذيری تو نیز نور، آرامش و بی نياز از هر چیز خواهی شد."
او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما
من شما را باور دارم...
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:11 توسط نويسنده
|
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی تهیه کند . او یک بسته بیسکویت نیز خرید .
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد .
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و روزنامه می خواند .
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد .
خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت .
پیش خود فکر کرد : "بهتر است ناراحت نشوم . شاید اشتباه کرده باشد ."
ولی این ماجرا تکرار شد . هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد .
این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد .
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد : "حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟"
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد .

این دیگه خیلی پررویی می خواست !
او حسابی عصبانی شده بود .
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست . آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت .
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده !
خیلی شرمنده شد !! از خودش بدش آمد . . . یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود .
آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد . . .
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می کردآن مرد از بیسکویت هایش می خورد خیلی عصبانی شده بود . و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود . . .
"ثروت فکر"
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:12 توسط نويسنده
|
شهرداري، يک چراغ پرفروغ سر کوچهي محلهمان نصب کرد. اهالي محل، اهليت نداشتند! با سنگ آن را شکستند و محله در خاموشي فرو رفت. خاموشي را ميپسندند، چون راحتتر دزدي ميکنند، راحتتر به ناموس مردم تجاوز ميکنند، راحتتر...!
شهرداري ميدانست. يک لامپ ديگر به جاي لامپ شکسته نصب کرد. آن را نيز شکستند. شهرداري دوباره نسبت به تعويض لامپ اقدام کرد. چراغ سوم را نيز خاموش کردند. چراغ چهارم...
براي يازدهمين بار، شهرداري چراغ شکسته را نو کرد. آن را نيز خاموش کرديم. شهرداري فهميد که ديگر فايده ندارد! لامپ دوازدهم را نگه داشت تا وقتي که بفهميم ارزش روشنايي را و منزجر شويم از تاريکي! چراغ دوازدهم وقتي روشن ميشود که ثابت کنيم آن را حفظ خواهيم کرد. صدها سال در خاموشي به سر برديم و همهي حيثيت خود را باختيم. سي سال است که شمع کوچکي را پاسداري ميکنيم تا ثابت کنيم ديگر بزرگ شدهايم و لياقت چراغ را داريم! از تاريکي متنفر شدهايم. هزاران پروانه فداي اين شمع شدند، زيرا به خوبي درک کرديم معناي سخن پيرمان را که «پشتيبان شمع باشيد تا به مملکت شما آسيبي نرسد»!
کاش زودتر ميفهميديم بدون نور، خواندن قرآن محال است!
جانمان به لب آمد. تا کي در انتظار چراغ بمانيم؟!
اللهم عجل لوليک الفرج
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:10 توسط نويسنده
|
سلام به دوستای خوب و همراهم این روزا خیلی درگیر کارای دانشگاه (انتقالی.اسباب کشی.حذف و اضافه و ...) هستم. ممنون از لطف حضورتون و امیدوارم به زودی از خجالتتون دربیام.
(این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داره )
مثل همیشه شاد و سربلند باشید.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:12 توسط نويسنده
|
آرام مي نويستم تا به شما بر نخورد ...
ديدي آدم نشدي!!!
ديدي عمري به اسم اسلام زندگي کردي ولي مسلمان نشدي
ديدي خود را مسلمان خواندي ولي تسليم نبودي
ديدي هنوز هم ضعيفي در مقابل گناه ، در مقابل شيطان
ديدي هنوز هم براي فرار از عذاب وجدان - نداشته ات- مي نويسي وپشت اين ديدين ها قايم مي شوي
ديدي هنوز هم لياقت اشرف مخلوقات بودن را نداري، لياقت بهشت را نداري، حتي لياقت زندگي را نداردي
آخر تويي که بازيچه اين شيطان رانده شده از درگاه خدا شدي بنده خدا
ديدي راه را بلد نبودي، آن راه نبود، کج راه رفتي، بي راه رفتي، رفتي به جهنم
ديدي هزار بار توبه کردي، هزار بار گفتي غلط کردم، هزار بار قرار شد برگردي ولي بازهم هماني که بودي
صراط المستقيم مي خواني ولي به سمت الضّاليّن مي شتابي
ديدي، ديدي، ديدي!!!
اي واي
حتي اگر ديده باشي هم سودي ندارد
آخر همه اين ديدنها بدون عمل فايده اي ندارد
مگر ديدن کافي ست؟!!!
همه آن کودک بي بضاعت را مي بينند که شب سر گرسنه به زمين مي گذارد، احساس همدردي مي کنند اما دريغ از کمک خالصانه، اگر هم کمک اندکي باشد با منت
قفل به اين صندقچه ها مي خورد، آن وقت است که ديده ها کور مي شود، کوشها کَر، زبانها لال و همه درگير خودشان، هزار و يک بهانه و مشکل جلوي آدم ظاهر مي شود.
آن وقت است که خودت را محتاج ترين آدم روي زمين مي بيني، کودک گرسنه نمي بيني ، خانه و ماشين و هزار تجملات را فراموش مي کني.
اين کار توست باور کن
کار توست نه شيطان ، او فقط وسوسه مي کنند، تويي که گناه مي کني
ديدي يا نديدي؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:12 توسط نويسنده
|
از فردا دوباره بايد روزه گرفت، فردا ماه رمضونه ماه رمضون فقط 30 روز
نيست، فقط 30 روزي که بايد روزه گرفت نيست، ماه رمضون يعني جنب و جوش مردم
وقت افطار، وقتيمه مي خوان تند تند به خونه هاشون برسن، ماه رمضون يعني
زولبيا و باميه! ماه رمضون يعني انتظار، انتظار براي صداي اذان موذن زاده، يعني صداي
آسموني استاد "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنک رحمه انک
انت الوهاب" ماه رمضون يعني از 5 دقيقه مونده به اذان چايي رو شيرين کني
تا الله رو گفتن بره بالا! ماه رمضون يعني تا سحر بيدار موندن هاي
خوابگاه، ماه
رمضون يعني سفره رنگارنگ افطار...
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:21 توسط نويسنده
|
روزهاي اول ماه رمضان از همه شيرين تر هستند. هر چند زياد به گرسنگي عادت نكرده ايم و تمام روز ضعف داريم، اما اميد و اراده در چشمهاي
همه ما وقتي سر سفره سحري جمع مي شويم برق مي زند. بعد از سحرها نمي
خوابيم و مي رويم سراغ راديو قرآن سوره بقره را خط مي بريم، سپيده كه زد
مي رويم پشت پنجره و با خدا حرف مي زنيم كه اي خدا! توفيق بده بتوانيم همه
اين سپيده هاي قشنگ را بيابيم پيش تو و ... چقدر روزهاي اول ماه رمضان
دوست داشتني و لذت بخشند...
ماه رمضان به نيمه ها كه مي رسد به
گرسنگي عادت كرده ايم. روزها كمتر ضعف مي كنيم، سفره هاي سحري را يكي دو
تا بلند مي شويم، تا آخر اذان صبر مي كنيم تا نماز بخوانيم، و به رختخواب
برويم، يادمان مي رود راديو را روشن كنيم... ماه رمضان كه به نيمه ها
مي رسد، سپيده كه مي زند كسي ملافه سفيد پشت پرده اي را كنار نمي زند، كسي
پشت پنجره نيست كه با كسي حرف بزند...
آخرهاي ماه مبارك روزه ها
سخت مي شوند. هر روز سر سفره افطار حساب مي كنيم كه چند روز ديگر بايد
روزه بگيريم. آخر سريالها را راحت حدس مي زنيم. روزهاي آخر مدام حواسمان
به راديو است كه كي عيد مي شود.
چه خوب است هنوز روزهاي اول ماه
رمضان است. چه خوب است كه صبح وقت سپيده دم پشت پنجره مي رويم و مي گوييم:
خدايا توفيق بده بتوانيم همه اين سپيده هاي قشنگ را بيابيم پيش تو ... همه
اين سپيده هاي قشنگ را ....

+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 8:9 توسط نويسنده
|
سلام
امروز پنج شنبه ست قاعدتا" فردام جمعست و جمعه هايي كه مي آد و مي ره...
چقدر خودمونو براي ظهور امام زمان آماده كرديم؟
يه آقايي چند روز پيش تو يه برنامه مي گفت: اگه همين حالا امام زمان ظهور كنه و بخواد خونمونو يا موبايلمون يا ... ببينه چي كار مي كنين؟ چي دارين بگين؟ اونوقت آرزوي هممونه يكي از سيصدوسيزده نفر باشيم. اللهم عجل لوليك الفرج هم كه از زبونمون نمي افته.(به عمل كار برآيد به سخنراني نيست) چقدر بهش اعتقاد داريم البته در عمل؟؟؟؟
الو ... خششش... سيمم وصل شد آقا؟ صدا مياد آقا؟ صدا ضعيفه... خششش...
سلام آقا! حال شما؟
قصد ظهور که نداريد الحمد الله؟ فردا بدجور سرم شلوغ است، اگر بياييد نمي توانم ازتان استقبال کنم! به قول عليرضا قزوه شماره ي يازده رقمي مان را که عنقريب دوازده رقمي خواهند شد داشته باشيد و يادتان باشد ما فقط تا ساعت دوازده شب بيداريم!کاري داشتيد در خدمتم ها! فقط به شرطها و شروطها! و عدم ظهور من شروطها...
خشششش....
مثل اينکه از بحث اصلي دور شديم! داشتم مي گفتم؛ بله! فردا خدا قسمت کند مي رويم دعاي ندبه! از دعا که بگذريم صبحانه ي خوشمزه اي مي دهند! به قولي: مفت باشه ، کوفت باشه! آقا مي داني آمدنت ما را از اين صبحانه هاي مفت و مجاني هم محروم مي کند؟ اين جمعه را بي خيال شو جان من! تا جمعه ي بعد خدا کريمه! البته مي دانم بد قولم! اين چندمين جمعه است که ازت مي خواهم نيايي؟
خووووشششش....
شنيده اي برايت ختم صلوات گرفته اند؟ من هم نذر کردم! اما راستش صلوات ها بيشتر لقلقه ي دهانم شد! کلا موقع صلوات فرستادن رفتن به فکر و خيال خيلي مي چسبد! حال مي دهد به قولي! ناراحت که نمي شويد! مي دانم که نمي شويد! شما که بدي ما را نمي خواهي؟
شششش.....خيييش.....شششش....
آقا... چيز... يادم رفت!حالا... امشب سينما يک رو که نگاه کنم مي خوابم که صبح به صبحانه ي دعاي ندبه برسم! عجب فيلم هايي مي گذارد اين سينما يک! تَکه تَکه آقا! شما نگاه نمي کنيد؟
آقا ديگر وقتتان را نمي گيرم! تمام حرف هايم قاطي شد! قلم انگار يخ زده! صدا هم که هي قطع و وصل مي شود!
آقا اصلا چرا هر وقت از شما مي خواهم بنويسم اين شکلي مي شود؟ مگر من چه کار کرده ام؟ آقا به من نگو منتظر خوبي نيستي که ناراحت مي شوم ها! من که دعاي ندبه ام سر جايش است! تسبيح هم مي چرخانم! استغفرالله هم که از دهانم نمي افتد! ديگر چه مي خواهيد؟ سند 313 امي را به نام من نزنيد به نام کي بزنيد؟ فقط چند روزي صبر کنيد ! البته مي دانم اين وعده ام تکراري شده!
تکراري شده!
تکراري شده!
تکراري شده!
تکراري شده!
تکراري شده!؟
الو... خششش.... خششش... صدا قطع و وصل مي شه! سيمم دوباره قطع شده؟.... الووووووووووووووووو........... بوق...بوق... بوق...بوووووووووووووق
امضا: يک نفر که عاشق امام زمان است!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:42 توسط نويسنده
|
با نامش و با یادش شروع می کنم.سلاماول از همه دوستاني كه نظر دادن ممنونم. براشون آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم هيچ چيزي و كسي اونهارو از مسير سعادت خارج نكنه.تو اين چند روز خيلي فكر كردم چي بنويسم يا از كجا شروع كنم. انتظار داشتم شما كمكم كنين كه كم لطفي كردين و گذاشتين به عهده خودم.دقت كردين هميشه شروع هر كاري سخت تره به قول بعضي ها (ب) بسم الله گفتن هم هنره كه هر كسي نداره..
الا بذكر الله تطمئن القلوب
چقدر به اين جمله ايمان داريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:32 توسط نويسنده
|
سلام دوستان اين وبلاگ جديد منه خوشحال مي شم از نظراتتون استفاده كنم.
شما بگين از كجا شروع كنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:24 توسط نويسنده
|